|
پشت تنهایی من که رسیدی ،
بارکد ها تکرار می کنند آرزوی "تورم" را تا صبح روز حراج ... ... ما بیهوده ارزان شدیم
از اينکه به اتاقم بيايي و در را باز کني هراس ندارم فقط قبل از آمدن تما س بگير شايد کمي پير شده باشم...
این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم از شما چه پنهان وقتی که طاقتم طاق می شود زندان را از خیابان دوست تر دارم !
حافظا ميدانم هزار نفر را پيچاندهاي ..! اما اينبار ، حواست اينجا باشد !.. نيت ميكنم به نام او .. به نام فراموش كردنش ..! "يوسف گمگشته باز آيد به كنعان ..." همين تو من را اسگل نكرده بودي ، كه كردي !!
ميگويند يك روزي هست .. كه خدا چرتكـه دستش ميگيرد ! و حساب و كتاب ميكند !.. و آن روز تـــو بايد تــــاوان آنچه با من كردي را بدهي ! فقط نميدانم .. تاوان دادن آن موقع تـــو .. به چه درد من ميخورد؟ پ ن : آنقدر خرابم که ک کلمه ها هم نفس کم میارن....!
آنقدر براي .. پ ن: مرگ ب روایت سوختن....
نه به من نگوييد در امتداد اين جاده نه به من نگوييد در امتداد اين جاده پس اين همه زندگي را براي چه کسي به دوش مي کشم؟ من در دستان يخ بسته کدامين راهدار جانم را بريزم؟
یکی بیاید آرام کند این دلم را ... حریفش نیستم . آنقدر عربده دارد می کشد که هرچه دستمال می چپانم توی دهانش ، باز خف نمی گیرد راحتم کند از این زجه هایش .....که.........متلاشی می کند روح و روانم را ! وقتی افسار غرورم را ول کردم ،... وقتی به جفتک پرانی هایش لبخند زدم ، کاش فکر اینجایش را کرده بودم اقلا.........که با افسار دلم چه کنم !! که حالا جفت پرانی های این را چه کنم .... ...که دارد دیوانه ام می کند نبودی که نیازش بودم !
اين شب ها چشم هاي من خسته است گاهي اشک ، گاهي انتظار اين سهم چشم هاي من است نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند مثل آسماني که امشب مي بارد...... و اينک باران بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند و چشمانم را نوازش مي دهد تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم.....
روي برگهاي زرد پاييزي کوچه قدم ميزدم و با هر قدم اشکي به خاطر گذشته ...از دست داده ام فرو ميريختم . تنها قلب شکسته ام ميدانست چه غمي دارم.
مي دوني دلم میخواد يه اتاق باشه گرم گرم.روشنه روشن.تو باشي من
باشم.كف اتاق سنگ باشه.سنگ سفيد.تو من و بغلم كني كه نترسم كه سردم نشه كه نلرزم.اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار.پاهاتم دراز كردي.من اومدم نشستم جلوت وبهت تكيه دادم.با پاهات محكم من وگرفتي.دوتا دستتم دورم حلقه كردي. بهت ميگم:چشمات ومي بندي؟مي گي:اره.بعدچشمات ومي بندي..بهت ميگم برام قصه ميگي؟توگوشم؟مي گي:اره.بعد شروع مي كني اروم اروم توگوشم قصه گفتن.يه عالمه قصه طولاني وبلندكه هيچوقت تموم نمي شن.مي دوني؟ ميخوام رگمو بزنم.رگ خودمو.مچ دست چپمو.يه حركت سريع.يه ضربه عميق.بلدي كه؟ ولي توكه نميدوني مي خوام رگمو بزنم!تو چشماتوبستي.نميدوني من تيغ رو ازجيبم درميارم.نميبيني كه من سريع ميبرم.نميبيني خون فواره ميزنه روسنگاي سفيد.نميبيني كه دستم ميسوزه.لبم روگاز ميگيرم كه نگم اخ!!!
در ميان دشتستان خاموشها چشمانم را مي گشايم و مي نگرم سکوت
شبهاي بي ستاره خيره شده است همه جا تاريکي و سکوت غم انگيز به بيکرانه مردابي وحشت زا و حسرت آور ، دريايم نا آرام و پرتلاتم ، از ميان سياهي ها سکوتها، مرگ و خاموشيها، مرغ سپيدبال خيالم تنها در بي نهايت ظلمت ره مي سپارد بر گورستان خاموش زندگي ، زندگي را فقط در ميان پرواز مرغان سپيد بال دريائم حس مي کنم . آنکه لطافت روحشان را پرواز قرار دارند و در اين گيتي وحشت زا به بي باکانه پروازشان را بر قلب آبي آسمان وسعت بخشيدند دريايم، دريانام من است، خروش و طوفان فرياد منت و سيلي امواج سهمگين پيکارم اما با اين همه، غمي دارم به بيکراني سکوت ، غم را با که به تقسيم بنشينم که ياراي تحمل يارگرانش را داشته باشد. با شب! اما نه ! زيرا که او سپيدي صبح را آرامش قلب خود مي سازد با مهتاب ! نه ! زيرا مهتاب خود درخششي را از خورشيد مي گيرد! پس با خورشيد ! باز هم نه ! زيرا خورشيد نيز گمنامي است در قلب گيتي. مرداب همزاد من است ، او هيچگاه بيدار نشد، گويي زنجيره ها بي مهري بر قلبش چنگ انداخته اند، مرگ گلها را مي رسند، خشکي زمين را باور دارد ، گويي پرنده را مي نگرد. اما قلب او تاريک تر از آن است که حقيقت را دريابد. او آرام و با قلبي سياه به خواب عميق فرو رفته است اي کاش مي توانستم از اين مرگ حسرت آور رهايش سازم. من به خواب عميق او حسرت نمي خورم زيرا من دريايم و خروش معناي زندگي من است ،
خسته ام از اشتباهاتم!
خسته ام از تجربه هايم!! خسته ام از فکر کردنهايم!!! خسته ام از احساس خستگي!!!! خسته ام. خسته ام از بودن. از زندگي کردن. از تماشاي چيزاي زشت روزگار. از خدا خدا کردن. از همه چيز...... از زندگي خسته شدم،از تکرار روزهاي خسته،از شبهاي تنهايي ،از دوستان بي معرفت،از همه مردمي که حرفهايشان دروغ و تکراري است. نمي دانم چگونه زندگي کنم !چگونه زندگي کردن را از ياد برده ام ... همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده اي فرا گرفته ،دلم براي شادي ها تنگ شده براي خنده هاي بلند از زندگي و اين همه تکرار خسته ام. از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام. دلگيرم از ستاره و آزرده ز ماه امشب دگر زهر چه و هر کار خسته ام . بيزارم از خموشي تقويم روي ميز و دنگ دنگ ساعت ديوار. از او که گفت يار تو هستم ولي نبود از خود که بي شکيبم و بيمار خسته ام . تنها و دلگرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس که بسيار خسته ام .
|
About![]()
منم تنهاترین نیلوفر مرداب دلتنگی
Home
|