تبليغاتX
نیلوفرمرداب

نیلوفرمرداب

مرداب...؟ آسوده بخواب دیگر نیلوفری در کار نیست....

پشت تنهایی من که رسیدی ،

گوشهایت را بگیر !

اینجا سکوت ،

گوش تو را کر میکند

اما !

چشمهایت را باز کن

تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی

هجوم سایه های خیال،

سرابهای بی وقفه ی عشق،

تک بوسه های سرد

و فریادهای عقیم جوانی

منظره ای به تو میدهد

که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی ...!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت12:46توسط نیلوفر | |

 بارکد ها 

تکرار می کنند آرزوی "تورم" را

تا صبح روز حراج ...

...

ما بیهوده ارزان شدیم

+نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت0:42توسط نیلوفر | |

 

از اينکه به اتاقم بيايي

و در را باز کني

هراس ندارم

فقط قبل از آمدن تما س بگير

شايد کمي پير شده باشم...

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت12:39توسط نیلوفر | |

 

این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام

برایم فرق نمی کند

روزهایم را

چگونه قربانی کنم

از شما چه پنهان

وقتی که طاقتم طاق می شود

زندان را

از خیابان

دوست تر دارم ! 
 

+نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت23:29توسط نیلوفر | |

حافظا مي‌دانم هزار نفر را پيچانده‌اي ..!

اما اينبار ، حواست اينجا باشد !..

 نيت مي‌كنم به نام او ..

به نام فراموش كردنش ..!

"يوسف گمگشته باز آيد به كنعان ..."

همين تو من را اسگل نكرده بودي ، كه كردي !!

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت12:52توسط نیلوفر | |

 

مي‌گويند يك روزي هست ..

كه خدا چرتكـه دستش مي‌گيرد !

و حساب و كتاب مي‌كند !..

و آن روز تـــو بايد تــــاوان آن‌چه‌ با من كردي را بدهي !

فقط نمي‌دانم ..

تاوان دادن آن موقع تـــو ..

به چه درد من مي‌خورد؟

پ ن : آنقدر خرابم که  ک کلمه ها هم نفس کم میارن....!

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت12:39توسط نیلوفر | |

 

آنقدر براي ..
همه ..
دل ..
سوزاندم !!
که ديگر چيزي براي  ...
خودم ..
باقي نمانده!..
مشغول شدم به سوزاندن خودم...

پ ن: مرگ ب روایت سوختن....

+نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت12:28توسط نیلوفر | |

نه به من نگوييد در امتداد اين جاده
درست در نقطه اي که بايد چراغ هاي زندگي چشمک بزنند
شهري است که سالهاست مردمانش را به دار آويخته اند...

نه به من نگوييد در امتداد اين جاده
يک شهر خاموش انتظارم را مي کشد!

پس اين همه زندگي را براي چه کسي به دوش مي کشم؟
آّهاي!

من در دستان يخ بسته کدامين راهدار جانم را بريزم؟
آهاي کسي اينجا نيست؟
در ميان اين چشمان سفيد شده به انتظار
کسي نيست برايم چراغي بياورد؟؟؟!

+نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت12:25توسط نیلوفر | |

 

یکی بیاید آرام کند این دلم را ... حریفش نیستم .

آنقدر عربده دارد می کشد که هرچه دستمال می چپانم توی دهانش ، باز خف نمی گیرد راحتم کند از این زجه هایش .....که.........متلاشی می کند روح و روانم را !

وقتی افسار غرورم را ول کردم ،...

 وقتی به جفتک پرانی هایش لبخند زدم ،

کاش فکر اینجایش را کرده بودم اقلا.........که با افسار دلم چه کنم !!

که حالا جفت پرانی های این را چه کنم ....

...که دارد دیوانه ام می کند نبودی که نیازش بودم !

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت11:3توسط نیلوفر | |

  

اين شب ها

چشم هاي من خسته است

گاهي اشک ، گاهي انتظار

اين سهم چشم هاي من است

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني که امشب مي بارد......

و اينک باران

بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم.....

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت14:24توسط نیلوفر | |

 

روي برگهاي زرد پاييزي کوچه قدم ميزدم و با هر قدم اشکي به خاطر گذشته ...از دست داده ام فرو ميريختم . تنها قلب شکسته ام ميدانست چه غمي دارم.
هرگاه به ياد مياورم که چگونه مرا شکستند آتش درونم بر پا ميشود و من بر خلاف آنچه که درونم است ساکت و آرام به حرکت ادامه ميدهم .
من آن برگ پاييزي بودم که از درخت جدا شد و حتي باغبان هم به من نگاه نکرد....
من آن پرستو شکسته بالي بودم که از کوچ پرستو ها عقب ماندم و اينک در سرماي زمستان تنهاي تنها براي بال شکسته ام آواز ميخوانم ..آوازي که آنرا حتي يکي از انسانها ..حتي يکي از انها نشنيد و اگر شنيد درک نکرد "واي بر من"همه جا شب است نه ستاره اي نه نوري ..تنها صدايي از دوردست مي ايد .صدايي که آشناست صدايي که مرا ميطلبد.نه اين نيز نوعي سراب است ...
باغبان قصه ها ميگفت............
از صداي خيال نبايد باور کرد .بايد بروم انگار در اين کوچه خلوت جز من کس ديگري نيز هست ..جلوتر ميروم چشمانش حلقه زده دستهايش از شدت سرما کبود شده است . دستکشي را که دارم در دستش ميکنم . پالتو را نيز به او ميدهم .
آري حالش خوب ميشود از کنارش ميگذرم و به راه خود ادامه ميدهم.ديگر کوچه اي نمانده اينجا انتهاي شهر است..وارد بيابان ميشوم ..آنطرفتر درختي است پيش او ميروم با تمام غم هايم به او تکيه ميزنم گريه اي ميکنم..صدايي از آن به گوشم ميرسد براي اولين بار است که احساس سبکي ميکنم...خودم را ديدم آرام کنار درخت آرميده بودم...!!
"آری من مرده بودم...."

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت23:52توسط نیلوفر | |

مي دوني دلم میخواد يه اتاق باشه گرم گرم.روشنه روشن.تو باشي من

باشم.كف اتاق سنگ باشه.سنگ سفيد.تو من و بغلم كني كه نترسم كه

سردم نشه كه نلرزم.اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار.پاهاتم دراز

كردي.من اومدم نشستم جلوت وبهت تكيه دادم.با پاهات محكم من

وگرفتي.دوتا دستتم دورم حلقه كردي.

بهت ميگم:چشمات ومي بندي؟مي گي:اره.بعدچشمات ومي بندي..بهت

ميگم برام قصه ميگي؟توگوشم؟مي گي:اره.بعد شروع مي كني اروم اروم

توگوشم قصه گفتن.يه عالمه قصه طولاني وبلندكه هيچوقت تموم نمي

شن.مي دوني؟ ميخوام رگمو بزنم.رگ خودمو.مچ دست چپمو.يه حركت

سريع.يه ضربه عميق.بلدي كه؟

ولي توكه نميدوني مي خوام رگمو بزنم!تو چشماتوبستي.نميدوني من تيغ

رو ازجيبم درميارم.نميبيني كه من سريع ميبرم.نميبيني خون فواره

ميزنه روسنگاي سفيد.نميبيني كه دستم ميسوزه.لبم روگاز ميگيرم كه

نگم اخ!!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت15:27توسط نیلوفر | |

 

 
ای قلب بیچارۀ من...
برایت نامه ای دارم ..
سالهاست که زندانی جسم ام شده ای ...
تا به کجا کشیدم ات ای دل!
دم نزدی ...فقط نبضی بودی برای زندگیم.
یک روز عشق ، بی خبر سراغ ات را گرفت
تپیدن ها یت را تند کرد
و رنگ زد به گونه هایم ، سرخی شرم ..
افسوس که دیگر پرنده ای شده بودی
اسیر در قفس تن یک مو جود دیگر....
و آنگاه که مهربانی تو را یافت
برایش آغوش گشودی و لبریز از آرامش شدی ...
امروز ،می دانی با تو چه کردم؟!
به جایت سنگی در سینه ام گذاشته ام
تا سخت شوی...آری سخت.
خسته ام .....
تمامی کلماتی که مفهوم عشق را داشتند
از لغت نامه ها حذف کردند.
امّا در شگفتم... چرا هنوز باور نمی کنند....
قلبها بدون عشق ،نبضی ندارند....؟
.....

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت12:44توسط نیلوفر | |

در ميان دشتستان خاموشها چشمانم را مي گشايم و مي نگرم سکوت


مرگ آور مرداب را و باور مي کنم نگاههاي بي محبت را چشمانم به سياهي

شبهاي بي ستاره خيره شده است همه جا تاريکي و سکوت غم انگيز به

 بيکرانه مردابي وحشت زا و حسرت آور ، دريايم نا آرام و پرتلاتم ،

 از ميان سياهي ها سکوتها، مرگ و خاموشيها، مرغ سپيدبال خيالم تنها

در بي نهايت ظلمت ره مي سپارد بر گورستان خاموش زندگي ،

زندگي را فقط در ميان پرواز مرغان سپيد بال دريائم حس مي کنم .

آنکه لطافت روحشان را پرواز قرار دارند و در اين گيتي وحشت زا به

 بي باکانه پروازشان را بر قلب آبي آسمان وسعت بخشيدند

دريايم، دريانام من است، خروش و طوفان فرياد منت و سيلي

 امواج سهمگين پيکارم اما با اين همه، غمي دارم به بيکراني سکوت ،

غم را با که به تقسيم بنشينم که ياراي تحمل يارگرانش را داشته باشد.

 با شب! اما نه ! زيرا که او سپيدي صبح را آرامش قلب خود مي سازد

با مهتاب ! نه ! زيرا مهتاب خود درخششي را از خورشيد مي گيرد!

پس با خورشيد ! باز هم نه ! زيرا خورشيد نيز گمنامي است در قلب گيتي.

مرداب همزاد من است ، او هيچگاه بيدار نشد، گويي زنجيره ها بي مهري

 بر قلبش چنگ انداخته اند، مرگ گلها را مي رسند، خشکي زمين را باور دارد ،

 گويي پرنده را مي نگرد. اما قلب او تاريک تر از آن است که حقيقت را دريابد.

 او آرام و با قلبي سياه به خواب عميق فرو رفته است اي کاش مي توانستم

 از اين مرگ حسرت آور رهايش سازم. من به خواب عميق او حسرت نمي خورم

زيرا من دريايم و خروش معناي زندگي من است ،


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت21:33توسط نیلوفر | |

خسته ام از اشتباهاتم!

  خسته ام از تجربه هايم!!

   خسته ام از فکر کردنهايم!!!

    خسته ام از احساس خستگي!!!!
ديگه خسته ام از اين همه اسيري خسته از اين همه آمدن و رفتنم ديگه از اين قفس زندگي خسته ام انقدر پشت اين ميله ها مونده ام که قلبم پوسيد ديگه خسته از اين زندگي ام

خسته ام. خسته ام از بودن. از زندگي کردن. از تماشاي چيزاي زشت روزگار. از خدا خدا کردن. از همه چيز......

از زندگي خسته شدم،از تکرار روزهاي خسته،از شبهاي تنهايي ،از دوستان بي معرفت،از همه مردمي که حرفهايشان دروغ و تکراري است. نمي دانم چگونه زندگي کنم !چگونه زندگي کردن را از ياد برده ام ... همه جا را سکوت سرد و دلتنگ کننده اي فرا گرفته ،دلم براي شادي ها تنگ شده براي خنده هاي بلند

از زندگي و اين همه تکرار خسته ام. از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام. دلگيرم از ستاره

و آزرده ز ماه امشب دگر زهر چه و هر کار خسته ام . بيزارم از خموشي تقويم روي ميز و

دنگ دنگ ساعت ديوار. از او که گفت يار تو هستم ولي نبود از خود که بي شکيبم و

بيمار خسته ام . تنها و دلگرفته و بيزار و بي اميد از حال من مپرس که بسيار خسته ام .
...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت13:34توسط نیلوفر | |